این مقاله بخش اول از قسمت اول سلسله لایوهای «قصه استعداد» است که در اینستاگرام سرویاسین برگزار می شود. ما در این سلسله لایوهای قصه استعداد به دو موضوع مهم و اساسی «استعدادکشی» و «استعداد پروری» می پردازیم و تلاش می کنیم تا والدین، فرزندان و صاحب نظران حوزه استعدادیابی، استعدادسنجی و استعدادشناسی را با جدیدترین، به روزترین و بهترین شیوه های روز استعدادشناسی آشنا کنیم و بتوانیم که منبع علمی موثق و قابل اعتماد را به خانواده ها معرفی کنیم. 

شما می توانید ویدئو کامل این لایو را در اینستاگرام سرویاسین مشاهده کنید.

قاعدتا ما موضوع را از کل به جزء بررسی می کنیم، یعنی سعی می کنیم که اول کلی تر نگاه کنیم و بعد درباره مراتبش با هم صحبت کنیم. خوب، در آغاز قصه ای را برای شما تعریف می کنم:

این قصه، قصه ی یک دانشجوی روانشناسی هست به نام حبیب که سر کلاس درس، استادش که یک استاد رفتارگرا هست؛ می‌دانیم در روانشناسی شاخه های مختلفی هست، یکی از این شاخه­ ها رفتارگرایی هست یعنی اشاره می‌کند که انسان به اصطلاح حیوان پیشرفته است که می‌تواند از طریق شرطی سازی یا شناخت مغز و اعصابش روی او اثر گذاشت. ممکن است یک وجهی از انسان هم این باشد و تا حدود زیادی هم ممکن است در طرق درمانی یا حتی بعضا تربیتی اوضاع شرطی سازی موثر واقع شود. به داستان ادامه می­ دهیم. این استاد رفتارگرا بود ولی انسان مومنی هم به نظر می‌رسید و گفت که ما هیچ دلیل علمی نداریم ای دانشجویان عزیز که انسان دارای روح باشد! حالا فرض هم بگیریم روح داشته باشد و قیامتی هم باشد، شما لازم است بدانید که هیچ وقت نگاه دینی تایید کننده ی این موضوع شغل و فعالیت شما نیست! چون نه در نگاه فلسفی که در حوزه های دینی باشد نه کلامی این موضوع تصریح نشده­ است. یکی از دانشجوها به نام حبیب دستش را بالا کرد و گفت: استاد من شما را چندی پیش دیدم که نماز می‌خواندید پس یعنی آدم مومنی هستید. استاد گفت: ببین من به اصطلاح احتمال ضرر می‌دهم و برای همین عبادت می‌کنم. ممکن است واقعا وقتی من میمیرم چیزی باشد و من نمی‌خواهم ضرر کنم و دلیل کارم از این جهت است. حبیب گفت ولی استاد انسان هم بعد روحانی دارد هم بعد جسمانی. استاد اشاره کرد یعنی چه انسان بعد روحانی دارد؟ چه کسی چنین حرفی زده ­است؟ حبیب گفت که این را خیلی از فلاسفه گفته ­اند. استاد پرسید خوب این یعنی چی؟ یعنی تایید می‌کند که ما به عنوان یک روانشناس یک بعد به اصطلاح مثلا روحانی را در نظر بگیریم و بگوییم مثلا انسان روح دارد، من دارد، خود دارد؟ غیر از آن بدن هم دارد که در این بدن مغز هست، عصب هست و اتفاقاتی که در آن رخ می­دهد. چطور این دو را می‌خواهی با هم مربوط کنی؟ حبیب گفت استاد انسان «جسمانیۀ الحدوث و روحانیۀ البقاء» است. استاد پرسید این حرفت یعنی چه؟ این عربی ها چیست که برای من می‌خوانی؟ گفت ببینید استاد این حرف را یک حکیمی گفته که انسان به صورت جسمی با دیگران ارتباط برقرار می‌کند. من اگر بخواهم در این گفتگویی که با هم داریم برای شما بیشتر این موضوع را تبیین کنم، لازمه ی اینکه من بتوانم با شما حرف بزنم این است که صدا داشته باشم، تنفس داشته باشم، هوا وارد ریه ­هایم شود و این نفس کشیدن باعث لرزش تارهای صوتی من شود؛ مغز من دستور بدهد به فک و عضلاتی که در حاشیه های گردن، فک یا دهان هست که چطور کلمات را بسازند. همه این ها در واقع فاکتور‌های کاملا جسمی هستند که حادث می‌شوند یعنی از طریق جسمی ظاهر می‌گردند ولی واقعیت این است که من یک معنی در درونم هست که این معنی استعداد من است و این معنی یعنی روح. این روح باقی است، یعنی هست اما برای اینکه ظاهر شود لازم است که من این فاکتورهای ملموس که توضیح دادم را هم داشته باشم. برای همین است که انسان هم معنی و هم کلمه است، هم روح است هم جسم، هم جان و هم جهان است‌. استاد که کمی دگرگون شده بود و انسان محققی هم به شمار می رفت با تحیر به دانشجوی خود گفت این که گفتی ارجاعش کجاست؟ یک هفته وقت داری که ارجاعش را پیدا کنی وگرنه من اصلا در این درس تو را قبول نمی­کنم. استاد می‌خواست خودش هم تحقیق و مطالعه کند و به دنبال کلید واژه های بحث بود و به خاطر همین پرسید چه کسی این حرف را زده ­است؟ حبیب گفت از شخصی به نام آقای مطهری من این را خوانده ­ام. او هم به نقل از استادش علامه طباطبایی از شخصی به نام ملاصدرا این را گفته­ است. استاد گفت علامه طباطبایی کیست؟ ما کسی به نام مطهری نداریم! حبیب گفت استاد باور کنید آنچه میگویم واقعی ­است. من کتاب­ های بسیاری از آن­ها خوانده­ ام. من مدتی در این زمینه مطالعه و شاگردی کرده ­ام. استاد گفت پس لازم است بروی کتاب‌ها، ارجاعات و سندهایشان را برای من بیاوری. حبیب هم خوشحال رفت کتابخانه و گفت لطفا کتاب­ هایی از علامه طباطبایی و آقای مرتضی مطهری به من بدهید تا بررسی کنم. کتابدار همان طور که جستجو می‌کرد گفت ما این اسم­ ها را در لیست کتاب­ها نداریم. حبیب گفت این که غیرممکن است! ببینید این آقای مطهری دانشگاه به نامش هست.

حتی یک بنیاد هم گویی به نام استاد ایشان هست؛ یک دانشگاه هم به نام آقای طباطبایی هست. کتابدار گفت آقا شما از فضا آمده­ اید؟ چنین چیزی ما اصلا نداریم. حبیب وقی به جایی  رفت که فکر می کرد همان دانشگاه علامه طباطبایی است، متوجه شد تمام آن محدوده یک کارخانه تولید لوازم و محصولات بهداشتی است. با خودش گفت خدایا آیا من دچار آسیب شده­ ام؟ یادم هست علامه طباطبایی یک سری شاگردانی هم داشته ­اند. هر کدام کاری کرده ­اند. مثلا آقای پروفسور نصر ظاهرا بودجه انجمن حکمت و فلسفه ایران را تهیه می­ کند و دستور ساخت آن را می­ دهد. وقتی به مکان انجمن حکمت و فلسفه ایران می ­رود متوجه می­شود که آنجا خانه یک ارمنی است. دوباره جستجو می‌کند و متوجه می شود که یکی از شاگردهای او رئیس گروه کرسی فلسفه در واشنگتن دی سی است؛ یکی در دانشگاه سوربن تحصیل می‌کرده ­است و یکی از آن­ها آقای دینانی است که کتاب های زیادی را تالیف کرده ­است. با خودش فکر می کند که شاید اگر تحقیق کنم به سرنخ جدیدی برسم. وقتی در فضای واقعی چیزی پیدا نمی ­کند به فضای مجازی رو می ­آورد که شاید در آنجا چیزی پیدا کند. بعد از جستجو یکسری از اسامی را پیدا می ­کند که عموما نشانی آن­ها را شرکت ایران خوردو زده­ است. راهی شرکت می ­شود. وقتی به دنبال آقای مطهری می­ گردد او را پیدا می­کند. آقای مطهری نزدش می ­آید و می ­پرسد که آیا کاری دارید؟ این کارگاه من است و به اصطلاح سرکارگر هستم و نقش بسیار مهمی را در این شرکت ایفا می­ کنم. حبیب تعجب می­ کند و می­ پرسد که آیا شما همان آقای مطهری نیستید که نویسنده است؟ آقای مطهری می‌خندد و اشاره می­ کند که هرچند من انسان باهوشی هستم و یک مهندس عالی رتبه محسوب می ­شوم اما من هیچ کتابی ننوشته ­ام. حبیب  پرسید که آیا مگر شما شاگرد علامه طباطبایی نبوده­ اید؟ آقای مطهری تعجب کرد و پرسید بله، اما شما از کجا می­دانید؟ من در دانشگاه شاگرد مهندس محمدحسین طباطبایی بوده­ ام. ایشان استاد بسیار خوبی هستند و رئیس آن بخش است. حبیب نزد آقای طباطبایی می ­رود و بعد از سلام و احوال پرسی اشاره می کند که من می خواستم با شما درباره ملاصدرا صحبت کنم. آقای طباطبایی گفت من ملاصدرا نمی ­شناسم، ملاصدرا کیست؟ من اینجا یکی از بهترین مهندسین کشور و جهان هستم. سپر این اتومبیل را تماما من طراحی کرده ­ام و جهان به من افتخار می­ کند. حبیب می ­پرسد که آیا شما شاگردی به نام آقای دینانی نداشته ­اید؟ آقای طباطبایی می­ گوید بله، داشته ام. اتفاقا آقای دینانی هم یکی از بهترین سرکارگرهای من هست که در بخش دیگری از کارخانه فعال است و او توانسته چراغ­های این اتومبیل­ها را طراحی کند. حبیب کم کم سرگیجه گرفت و در حالی که نمی­ دانست چه اتفاقاتی پیرامونش رخ می­ دهد گفت آیا شما شاگردی به نام هانری کوربن نداشته ­اید؟ آقای طباطبایی گفت نه، هانری کوربن نمی­شناسم، آقا شما دیوانه ­ای؟ وقت ما را هم گرفته ­ای. حبیب بعد از تلاش­ های بسیار پست الکترونیکی آقای کوربن را پیدا کرد و در ایمیلی از او پرسید که آیا شما شاگرد علاه طباطبایی بوده ­اید و نظریات ملاصدرا باعث یک تحول فکری در شما شده ­است؟ آقای کوربن در پاسخ ایمیل حبیب گفت خیر، من یک هفته برای یک تحقیق و یافتن منابعی به ایران آمدم و بعد از اینکه منابع را بررسی کردم دیدم منابع دست اولی نیستند و به کشور خودم برگشتم. خیر، من آقای طباطبایی نمی ­شناسم. حبیب با خواندن پاسخ آقای کوبن از حال می ­رود و ساعاتی بعد با تلاش ­های دوستانش در بیمارستان به هوش می­ آید. حبیب چشم­ هایش را باز کرد و پرسید من کجا هستم؟ اینجا کجاست؟ دوستش پاسخ داد بیمارستان امام خمینی هستیم، حالت چه طور است؟ حبیب با تعجب گفت امام خمینی؟ مگر امام خمینی وجود دارد؟ همان امام خمینی که از شاگردان علامه طباطبایی بوده؟ دوستش خندید و گفت پسر دیوانه شده ای؟ بله، همان امام خمینی که شاگرد علامه طباطبایی بوده است.

حبیب گفت ولی من آقای طباطبایی را دیدم و وقتی در مورد ملاصدرا و فلسفه سوال کردم گفت من اتفاقا در جوانی می‌خواستم به دنبال فلسفه و الهیات بروم ولی دایی داشتم که یک دل سیر کتکم سیری زد که من از تصمیم­ام دست بکشم، اما قانع نشدم. چند نفر انسان دانا با من حرف زدند که استعداد من فلان است و اینطور باید باشم؛ من هم بررسی کردم و دیدم استعدادم در مهندسی است و نباید وقتم را در مسیر فلسفه و الهیات هدر بدهم. من اگر به فکر پیشرفت و رشد کشورم هستم فقط و فقط می­توانم در فناوری و آن هم صنایع خودروسازی وارد شوم و خوب خدا را شکر یک مهندس عالی رتبه هستم. دوست حبیب گفت ببین من نمی فهمم چه می­گویی، احتمالا به خاطر داروها است و توهم زده­ ای اما این را می­ دانم که اگر علامه طباطبایی نبود بسیاری از دانشمندان، فلاسفه، دانشگاه ­ها، موسسات علمی و انتشارات­ های امروز کشور و جهان وجود نداشتند. حبیب دوستش را در آغوش کشید و گفت پس ما می‌توانیم استادمان را قانع کنیم؟ دوست حبیب گفت: کدام استاد؟ حبیب حالت خوب است؟

این مقاله بخش اول از قسمت اول لایو «قصه استعداد» است. در مقاله بعدی قرار است به این بپردازیم که اصلا این داستان به چه درد بحث ما می خورد و چرا بهره گیری از آن مهم و ضروری بوده است؟

نویسنده: دکتر احمدرضا آذربایجانی | پژوهشگر علوم تربیتی